X
تبلیغات
بارون شعر دلتنگی


















بارون شعر دلتنگی

شعر و شعر و فقط شعر



سلاااااااااااااااااام 

این رو متهم واسم درست کرده یه چیزی که وقتی دیدم خیلی خوشحال شدم مرسی متهم

به عنوان پست ثابت همیشه اینجاست.مممممممنون

دوشنبه دوم مرداد 1391 | 19:32 | kimia | |

سلام

این پستم واسه اینه یکم خالی شم

از دوستام دلم گرفته از دوستایی که خیلی بهشون افتخار میکنم

نمیدونم چی شده؟ چیکار کردم که هیچکی حوصلمو نداره؟

حتی دوستی که.............

نمیدونم تو وصف دوستیمون چی بگم حالا بمیرم واسش مهم نیست

واسم سخته

هنوزم دوسشون دارم اما دلم ازشون گرفته

خیلی..........

تنهایی بی دوست درک کردم

اگه دوباره رابطم باهاشون خوب شه دیگه مثل قبل نیستم باهاشون چون این دلگیری از دلم پاک نمیشه

اگه دوباره درست شه دیگه از غمم نمیگم باید یاد بگیرم که دردودلم واسه خودم باشه اخه هیچکی تحمل غم

منو نداره دیگه دوستی به اسم دوست واقعی ندارم

فقط سلامت باشن هیچی نمیخوام 

اخه یه روزی روزای خوشمو باشون بودم به احترام همون روزا غم وناراحتی رو واسشون نمیخوام

اولین باره وبلاگم میشه گوش شنوام

اولین پسته که با گریه نوشتم

به دوستام می بالیدم

اما الان اونا به اینکه با من کاری ندارن می بالن

احساس می کنم تو کلاس تنهام

تو مدرسه تنها تر............................................................................

برام دعا کنین حاجت دردودلم به این دوستااا نیفته

چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391 | 20:6 | kimia | |

چه لطیف است حس اغازی دوباره 

 چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای اغاز تنفس 

 چه اندازه عجیب است،روز ابتدا بودن 

 چه شیرین است امروززززززززز روز تولدم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امروز روز زیباییییییییی بود صبح با بوسه ی مامانم برگونه هام اونم دقیقا ساعتی که 18 سال پیش من از خواب بیدارش کرده بودم بیدارم کرد نماز صبحم نماز شیرینی بود

دوباره که خوابیدم با بوسه بابام به پیشونیم بیدار شدمممممممممممممم

لذت بخش ترین صبح زندگیم که امیدای زندگیم  کنارم بودن مامان،بابام،خواهر و داداش گلم

از خدا ممنونم که همه بازهم کناره همیم گرچه جای پدربزرگم خیلی خالیه واقعا دلم واسه اینکه از در بیا برم بغلش تنگ شده ..........................................................................

تولدمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

مبااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارکککککککککککککککککککککککککککک

بچه ها دعا کنین مامان بابامو شاد کنم

جمعه چهارم اسفند 1391 | 10:44 | kimia | |

آدمها می آیند
زندگی می کنند
می میرند و میروند..
اما فاجعه ی زندگی تو
آن هنگام آغاز می شود که
آدمی میرود اما نمی میرد!
می ماند
ونبودش دربودن تو
چنان ته نشین می شود
که تومی میری
درحالی که زنده ای...
جمعه هفدهم آذر 1391 | 13:20 | kimia | |

دنیا را بد ساخته اند... کسی را که دوست داری، تو را دوست نمی دارد.

 کسی که تو را دوستدارد تو دوستش نمی داری... .

 اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد

به رسم و آیین هرگز به هم نمیرسند این رنج است و زندگی یعنی این...


   دوستان عزیز هر جمعه آپم بیاییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین


برچسب‌ها: زندگی, عشق, دوست داشتن, رنج
دوشنبه ششم آذر 1391 | 16:0 | kimia | |


شگفتا که نبودیم

عشق ما

در ما

حضورمان داد

پیوندیم اکنون

آشنا

چون خنده با لب و اشک با چشم

واقعه ی نخستین دم ماضی

غریویم و غوغا

اکنون

نه کلامی به مثابه ی مصداقی

که صوتی به نشانه ی رازی

هزار معبد به یکی شهر

بشنو:

گو یکی باشد معبد به همه دهر

تا من آن جا برم نماز

که تو باشی

چندان دخیل مبند

که بخشکانی ام از شرم ناتوانی ی خویش:

درخت معجزه نیستم

تنها

یکی درخت ام

نوجی در آبکندی

وجز این ام هنری نیست

که آشیان تو باشم

تخت ات و تابوت ات

یادگاریم و خاطره اکنون

دو پرنده

یادمان پروازی

وگلویی خاموش

یادمان آوازی


احمد شاملو

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام بچه های گل خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا همش فراموشم میکنین ازتون دلخور شدم

خبرتونم میکنم کم میاین و هیچی 

چرا؟؟؟؟؟؟؟

گناه دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

(این شعرو دوس دارم مخصوصا قسمتی که با رنگ صورتی نوشتم 

:( خداحافظ)

جمعه نوزدهم آبان 1391 | 12:38 | kimia | |

سلاااام 

خیلی وقته نیستم میدونم الانم اومدم که یه تبریک مهم رو بگم

بچه ها مثل هرسال 28 شهریور تولد متهم

خب جشن شروع میشه پارسال کادو یادتون رفت امسال دیگه ازتون نمیگذرممممممم دوستای خوبممم

.

..


......................

 تولدت مبااااااااااااااااااااارک خیلی خیلی مباااااااااااااااااااااااااااااااااااارک

نبینم ناراحت باشه از الان به بعد باید شاد شادش شاد شاد شاد شاد شاد شاد شاد  شاد شاد  باشششششششششششششششششششششششششششششششششییی

ححااااااااالااا همگی دستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

حالاااااااااااااااااااااااااااااااا رقص 

اول یه دستههههههههههههههههههههه گل خوشگل میدم به داداشم






حالا دوبااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااره دستو هورررررررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااااا





حالا نوبت کیکه که بیارم




حالااااااا مهمترین قشمت من کادومو میدم شما هم بدویین بدییییییییییییییین






bacheha vasam doa koniiiin kheylllliii a darsam mitarsam doooosetooon daaaaaaaaaaaaaaaaaaaarrrrrrrrrrrrram 

سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391 | 1:20 | kimia | |

یک عمر بچه ها سر و صدا کردند 

ودیوارها ساکت بودند...................................

یک روز دیوارها غریدند 

و بچه ها برای همیشه سکوت کردند

........................................

تسلیت عرض میکنم واقعا غمگین شدم

یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391 | 23:46 | kimia | |

روزها در پی هم میگذرند

سالیانی بود که میپنداشتیم چه زمانی به کلمه ی بزرگ دست یابیم به کلمه نو جوان و جوان. در تاسوعای 

حسینی  که شمع می افروختیم ارزویمان دیدن زیبایی روزهای پس از کودکی بود.....در ان لحظه بود که 

کسی که عاقبت این ارزو را میدانست شمعی برافرخت و در دل گفت خداوندا کودک است ارزویش را نشنیده 

بگیر........

اما.. حیف ... حیف که خداوند دعای دل پاک و دریایی کودک را دریافت حیف....

حال ان کودک زمانی که به کودکیه خود مینگرد دل شاد می شود اما نه در تمام لحظات کودکی..

وقتی به لحظه ارزو کردنش میرسد اشک در چشمانش حلقه میبندد

روزی که در کودکی میگریستیم کسی میگفت ((بزرگ می شی یادت میره و به این روزات میخندی))

اما حال بزرگ شدیم و برای خنده های کودکیمان گریستیم برای تفکر کودکانه که همه چیز را در دست بزرگتران 

میدیدیم

آری الان به زخمهای دست و پایمان در کودکی میخنیم چون انقدر دردها بزرگند که ان زخم کوچیک در مقابل

انها نعمت است.

جمعه بیست و ششم خرداد 1391 | 13:18 | kimia | |

که می خواستی برگردی به کودکی؟

آره، خب، پشت سوال

کی تا حالا برگشته به کودکیش؟

کی؟ کجا؟

کی؟ کجا؟

می خواستم، میخواستم اما مقدورم نشد

باید مقدورم بشه

آه!

خنده های بی دلیل

گریه های بی دلیل

خیره گی ها، خیره گی ها، خیره گی

خیره گی ها و سکوت

خیره گی و افق سرخ غروب

خیره گی و علف ترد بهار

خیره گی و شبح کوه و درختان در شب

خیره گی و چرخش گردن جغد

خیره گی و بازی ستاره ها

خنده بر جنگ بز و گیوه پهن مادر

گریه بر هجرت یک گربه از امروز به قرنی دیگر

خنده بر عرعر خر

من!

من باید برگردم،

تا تو قبرستون ده، غش غش ریسه برم

به سگ از شدت ذوق، سنگ کوچیک بزنم

توی باغ خودمون انار دزدی بخورم

وقتی که هوای حلوا کردم با خدا حرف بزنم

آخه!

تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده

کلید کهنه صندوق عجائب، لای دستمال کدوم پیرزنی پنهونه

راز خاموشی فانوس کجاست؟

گناه پای شل گاو سیاه گردن کیست

چه گلی را اگر پرپر بکنی شیر بزت می خشکه،

من باید برگردم تا به مادرم بگم، من بودم که اون شب،

شیربرنج سحریتو خوردم

من بودم، من بودم که اون شب شیربرنج سحریتو خوردم.

تا به بابا بگم، باشه باشه، نمی خواد کولم کنی!

گندوما رو تو ببر، من به دنبالت می آم

قول می دم که نشینم خونه بسازم با ریگ

دنبال مارمولکا، نرم تا اون ور کوه!

من می خوام برگردم به کودکی!

مرحوم حسین پناهی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روحش شاد شاد 

یک فاتحه نثار اون عزیز کنید یادتون نره......

شنبه ششم خرداد 1391 | 12:57 | kimia | |
Design By : nightSelect.com